شخصیت ها:☺️
💜سوما، شخصیت اصلی داستانه؛ دختری که برخلاف ظاهر نسبتاً سرخوش و جسورش، پشت این رفتارها کلی زخم و خشم جمع شده. گذشتهی خانوادگی سختی داشته و همین باعث شده نسبت به آدمها خیلی راحت اعتماد نکنه. حتی جایی خودش اعتراف میکنه که همیشه احساس کرده در خانواده جایی نداره.
💜و بعد میرسیم به ناخدا جلال…
مردی جدی، کمحرف و بهشدت درگیر گذشتهاش که انگار سالهاست با دریا و خاطراتش زندگی میکنه. اولین برخوردش با سوما هم دقیقاً از اون برخوردهای معمولی و رمانتیک نیست! سوما خودش رو وسط دریا انداخته و جلال مجبور میشه نجاتش بده؛ و همین اتفاق، شروع یک رابطهی عجیب و پرکشش بین این دوتاست.
!🌊اما چیزی که من دربارهی رابطهی این دوتا دوست داشتم اینه که خیلی زود همهچیز گلوبلبل نمیشه. سوما خودش یه شخصیت سرکش و لجبازه و جلال هم آدمی نیست که راحت احساساتش رو رو کنه. حتی خود سوما یه جایی خیلی قشنگ مرز رابطهشون رو مشخص میکنه:
«مث بچهها باهام رفتار نکن… مث یه مزاحم باهام رفتار نکن… مث غریبهها باهام رفتار نکن!»
و همینجا میفهمی که رابطهشون قراره پر از کشمکش، کلکل و حرفهای نگفته باشه. 😭
! 🌊از اون طرف، جذابیت جلال فقط به خاطر شخصیت جدی و مرموزش نیست؛ دریا واقعاً بخشی از شخصیتشه. انگار دریا برای اون فقط محل کار نیست، یه جور پناهگاه و بخشی از گذشتهشه. حتی خودش اعتراف میکنه که قبل از آشنایی با سوما اصلاً به سرنوشت اعتقادی نداشته… تا اینکه سوما وارد زندگیش میشه. 👀
وای از این قسمت! 😭
چون دقیقاً همون جاییه که میگی:
«خب جلال… پس بالاخره سوما چه بلایی سرت آورده که سرنوشت برات معنی پیدا کرده؟! 😂»
! 🌊چیزی که بیشتر از همه جذابه
به نظرم نقطهی قوت رمان، تضاد بین سوما و جلاله.
سوما پر از شور، خشم و واکنشه؛ جلال بیشتر درونگرا و کنترلشدهست. یکی میخواد فرار کنه، یکی انگار سالهاست خودش رو به گذشته گره زده.
برای همین وقتی این دوتا کنار هم قرار میگیرن، حتی یه گفتوگوی ساده هم میتونه کلی تنش داشته باشه!
و راستش بعضی لحظهها واقعاً دلت میخواد سرشون داد بزنی:
«خب حرف بزن دیگه!!! 😭 شما دوتا که اینهمه حرف برای گفتن دارین، چرا هی سکوت میکنین؟!»
از اون رابطههاست که نگاهها و سکوتها گاهی بیشتر از دیالوگها حرف میزنن.
🌊حس و حال کلی رمان
💜فضای آبادان و دریا باعث شده رمان یه حالوهوای خاص خودش رو داشته باشه؛ مخصوصاً ترکیب گرمای جنوب + دریا + گذشتههای تلخ + یک عشق پرکشمکش.
از طرفی داستان فقط روی عشق نمیچرخه؛ گذشتهی سوما و مشکلات خانوادگیاش باعث میشن انگیزهها و رفتارهاش قابلدرکتر بشن. از طرف دیگر، گذشتهی جلال هم کمکم وارد ماجرا میشه و باعث میشه رابطهی این دو فقط یک «دختر و پسر عاشق هم شدن» ساده نباشه.
💜در کل، «ناخدا» برای کسی که عاشق مردهای جدی و مرموز، دخترهای لجباز و زخمی، کلکلهای عاشقانه و رابطههایی با کلی حرف نگفتهست، میتونه خیلی جذاب باشه. 😌
!🌊این رمان رو به کیا پیشنهاد میکنم؟
به کسایی که:
عاشق عاشقانههای پرکشمکش هستن.
از رابطهی دختر سرکش × مرد جدی و مرموز خوششون میاد.
داستانهایی با گذشتهی تلخ و رازهای خانوادگی دوست دارن.
فضای جنوب، آبادان و دریا براشون جذابه.
از اون خوانندههایی هستن که با هر سوءتفاهم میگن: «نههههه! الان نگو اینو! 😭»
و مهمتر از همه، دوست دارن رابطهی دو شخصیت اصلی آهسته و همراه با کشمکش شکل بگیره، نه اینکه از همون چند فصل اول همهچیز مشخص باشه.
اگه بخوام تو یه جمله جمعبندی کنم:
«ناخدا» یه عاشقانهی جنوبی با طعم دریاست؛ پر از آدمهایی که بیشتر از چیزی که به زبون میارن، توی دلشون حرف دارن… و همین حرفهای نگفتهست که آدم رو میکشونه صفحهی بعد! 🌊
💜نقد از 𝒃𝒂𝒉𝒂𝒓